عشق زير باران ايستادن و باهم خيس شدن نيست، عشق آن است كه يكي براي ديگري چتر شود و او نداند كه چرا خيس نشد.


+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:5
  به قلم: باران
|
سادگي ها رخت بر بنديد
که اينجا بي مروت ها حکومت مي کنند
دلخوشيها قطره قطره مي چکند
هر اميدي با دري بسته مواجه مي شود
راه اينجا پيچ در پيچ است
ميا اينجا ، که اينجا آخر خط است
که اينجا بي حيايي پاي مي کوبد
که اينجا جاي مرگ روشنايي هاست
که اينجا من چکيدم من گذشتم
ولي افسوس دير فهميدم
که اينجا غنچه ها را زنده زنده
سر ز تن شان جدا کردند
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 14:54
  به قلم: باران
|
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهيان مي گفتند:
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم كرده ي تابستان بود،
پسر روشن اب، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد
به درك آب نبرديم به اكسيژن آب
برق از پولك، رفت كه رفت
ولي ان نور درشت، عكس آن ميخك قرمز در آب
و اگر باد مي امد دل او، پشت چين هاي تغابل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را
ديدي همتكن
و بگو ماهي ها
حوضشان بي آب است
باد مي رفت
به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:16
  به قلم: باران
|
اينم واسه تمام وطن پرستان ايراني
بعد چند هزار سال هنوز رو پان سوتونای تخت جمشید
دستتون به خاک من نمیرسه دولتای غرب وحشی
به ایران اعتقاد دارم من به قد قرآن
گربه ی محجوب ما یه ببر غران
امروز بسیج شدن همه پشت هم
واژه ها نیزه به دست همه پشت من
ملحق شو به سپاهم حتی اگه جا نیس
کلمات میباره و میشه همه جا خیس
هوای آلوده پاک میشه همیشه بعد باران
من مبارزم یه فدایی از سر به داران
امشب چه سرد یاران ای ره سپاران یه قدری آرام
البته ببخشيد كه نصفه است.
اين اهنگ رو رامين بي باك مي خونه براي دانلودش به سايت زير مراجعه كنيد
http://www.zendehrood.com


+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:50
  به قلم: باران
|
با توام اي لنگر تسكين
اي تكان هاي دل
اي آرامش ساحل
با توام اي نور
اي منشور
اي تمام طيفهاي آفتابي
اي كبود ارغواني
اي بنفشابي
باتوام اي دلشوره ي شيرين
باتوام اي شادي غمگين
باتوام اي غم غم مبهم
اي نمي دانم هر چه هستي باش
اما كاش...
نه جز اينم آرزويي نيست
هر چه هستي باش
اما باش.
تو ادامه ی مطلب یه قصه ی قشنگ عاشقانه گذاشتم حتما بخونید و نظر بدید.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:45
  به قلم: باران
|
سلام دوستان ببخشید چند روزی رفته بودم مسافرت تازه برگشتم راستی گلبرگ وجودتان سبز چراغ دلتان روشن آسمان زندگیتان آبی عیدتان مبارک امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین.

+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 13:46
  به قلم: باران
|
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگه های آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود وقربانی نداشت
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:44
  به قلم: باران
|
دیروز خودم را گم کردم
در میان کوچه های غریب کودکی ام
پس کوچه های ناباور غروب
آن روز هایی که عطر یاس سپید پر کرده بود
سطر سطر خانه های کاغذی ام را
باد مست از فریاد حنجره های بلندم
تن به دیواره های خسته می سایید
و امروز تو را پیدا کردم
در هاله ای از غم و غربت و دلتنگی
در روزگاری که سنگدلی به عشق می خندد
چشم پلک به روی نور می بندد
و چه ساده می بینی؟
لحظه ها بدون درنگ می گذرند .

















+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:45
  به قلم: باران
|
ابر ها يك بار ديگر
شهر را پر كرده بودند
سايه احساس خود را
هرطرف گسترده بودند
آسمان آهنگ خود را
دم به دم مي كرد تكرار
باغ باران خودش را
بر زمين مي دوخت انگار
از زبانش مي شنيدم
حرف شيرين،حرف تازه
تا شوم سرشار حرفش
شد دلم يك ظرف تازه
چتر خود را زود بستم
راه رفتم زير باران
روح ما تازه خورد پيوند
شد دلم تفسير باران
اگه تا حالا زير بارون بدون چتر راه نرفتي حتما امتحان كن چون خيلي خوبه يه احساس خوبي به آدم دست مي ده آدم شاعر مي شه مثل من الان هواي شهر ما بارونيه جات خالي
خدانگهدار
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:47
  به قلم: باران
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:7
  به قلم: باران
|